خرید بک لینک
دل بده تا اسمِ من هم مثلِ تو دلدار باشدعاشقی کن تا دلم از عشق تو سرشار باشدراز خود را بر ملا کن تا بگویم راز خود رابیش از این مگذار دیگر ، بین ما دیوار باشدمهربانی کن، محبت رازِ استحکامِ عشق استمی شود دنیا گلستان عشق اگر معمار باشددل بده تا هر دو با هم، دل به عشقِ هم سپاریمعشق وقتی می شود زیبا که بی اصرار باشدعاشق و معشوق باید هر دو دل بر هم سپارندغیر از این باشد بدان که غصه و آزار باشدبا ندیدن گرچه عشقی رو به خاموشی نرفتهرسم عشق این است گاهی بین ما دیدار باشدعشق یعنی استجابت،ساحل امن سعادتپس بگو در قایق ما عشق سکاندار باشد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 21:18

این زندگی تاوان سیبی ست که آدم خورداز وقتی آمد بر زمین، انسان فقط غم خورداصلاً به ما چه ای خدا، تقصیر ما، در چیستدنیا اگر تاوان سیبی ست که جدم خوردتبعید گاهِ ما چرا باید زمین باشد؟پس سرنوشت ما چرا باید چنین باشد؟آخر چرا باید بسوزد خشک و تر با همدعوا همیشه بر سرِ احکام و دین باشداصلاً بگو قوم و نژاد و دین و دنیا چیستتکلیف ما با اینهمه آیا و اما چیستیا جنگ قدرت بین آدمهای این دنیاوقتی که پایانی ندارد روز زیبا چیستوقتش نشد آیا خدایا امتحان بس نیست؟ظلم و ستم، رنج و تباهی در جهان بس نیستدنیا شده بر ما جهنم ،تا به کی زاریکی می رسد موعود ما، آه و فغان بس نیستدعوای آدم ها سرِ تقسیمِ دنیا استدنیا به آن ها مثل سیبی سرخ و زیبا استبا اینهمه شیطان که در دنیا کمین کردندبرگشت ما دیگر به آنجا مثل رویا است ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 21:18

مرد و زن دیگر ندارد گریه، با من گریه کنبی خیال از اینکه هستی مرد یا زن گریه کنآفت و ویروس دیگر جانِ کشور را گرفتهیچ جا دیگر نمانده سرو و گلشن گریه کنروز خوش وقتی نداری گریه تنها چاره استپس بیا بر حال خود در عصر آهن گریه کنیک نفر اینجا عصای کور را دزدید و بردهر کجا هر جا شنبدی داد و شیون گریه کنروز روشن پیشِ چشم ما عصا را دزد برد!اندکی بر دزدیِ در روز ِ روشن گریه کنآدمیّت رفته بر بادِ فنا ، از راستیاز وفا چیزی نمانده قدر ارزن گریه کنگریه کن بر حالِ من،بر حال خود بر حال اوگریه کن بر حالِ بد احوال ِ میهن گریه کنزحمتِ سی سال خدمت، کمتر از یک روزِ اوستگریه کن بر رنج نان و درد مسکَن گریه کنتازه می گویند دزدی کار دشمن بوده است!هیچ کس اما نمی گیرد به گردن، گریه کن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 21:18

از مردم صد رنگِ این دوران می ترسماز آشنای بی رگ و وجدان می ترسم از آنکه در ظاهر رفیق و در خفا امّاما را فروشد این چنین ارزان می ترسم از آدمِ بی جنبه که، تا می رسد جاییبد می شود حالا به هر عنوان می ترسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: چهارشنبه 20 فروردين 1399 ساعت: 20:26

مثل سابق نیست دنیا،روزگار دیگر استچرخش دنیای ما در یک مدار دیگر است دیگر اکنون گرگ و چوپان هر دو با هم می درندسهمِ ما تنها فقط شاید هوار دیگر است توبه ی یک گرگ دیگر مثل سابق مرگ نیستحکم او در روزگارِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: چهارشنبه 20 فروردين 1399 ساعت: 20:26

سهم من از زندگی حالِ خرابی بیش نیسترفته ای، دنیا برای من سرابی بیش نیست گاه گاهی بر لبم یک خنده می آید ولیبی تو این لبخند ها هم یک نقابی بیش نیست همدمِ این روزهای سختِ تنهایی توییخنده دارد...!همدم من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: چهارشنبه 20 فروردين 1399 ساعت: 20:26

نیستی و یوسفی امشب به چاه افتاده استدر دل من از غمِ تو اشک وآه افتاده است رفتی و من بر زمین و آسمان بد گفته امباز هم دیوانه ای در من به راه افتاده است شادی از من روی خود را بی تو پنهان کرده استبختم ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: چهارشنبه 20 فروردين 1399 ساعت: 20:26

با اینکه دلتنگ نگاهت این دلِ تنگ است امّا نگفتم،چون دلِ تو مثل یک سنگ است یک بار گفتم غصه هایم صد برابر شد وقتی که فهمیدم دلت دنبال نیرنگ است باور نکردی عاشقت باشم...نمی دانی شبهای من بی تو چقدخامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:07

این دل به من بعد ازتو دیگر دل نخواهد شد دیوانه ای مانند من عاقل نخواهد شد دیگر زبان ِِ قلبِ خود را خوب می دانم این دل به سمت دیگری مایل نخواهد شد با آیههای چشم تو این دل مسلمان شد بعد از تو دیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:07

رفته ای دنیا برایم مثل یک زندان شده لحظههای غصه و غم بی تو بی پایان شده غم درون سینه ی من پادشاهی میکند شادی از ترس غم تو رفته و پنهان شده یک زمان بودی دلم با بودن تو گرم بود رفتی و این سینه هم بعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:07

نه دلت جای کسی ست،نه در دلی جا میشوی بیوفایی کن بدان آخر تو تنها میشوی هر چه از دستت میآمد بر سرم آورده ای بر سرت میآورند آیینه ی ما میشوی گر چه من هرگز نمیگویم چه ها کردی به من یک زمان مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:07

بیخود نگو«شب خوش»که من ازغصه سرشارم خوابی ندارد بی تو اینجا چشم ِ خونبارم وقتی دلم از من تو را همیشه میخواهد خوابی مگر آید به این چشمان بیدارم آخر بگو بی تو چگونه میشود خوابید وقتی تو هستی دائماً ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:07

گاه باید بی خیال ِ آدم و عالم شوی مثل آدمهای بیوجدان تهی از غم شوی گاه اگر خوبی نمیفهمند کسانی بهتر است مثل آنها مدّتی هم بدترین آدم شوی بین آدمهای کور و کر همیشه لازم است چشم و گوشت را ببندی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:07

ساده میگویم دلم تنگ است پریشانِ تو است ذهن و قلبم صحنه ی جولان چشمان تو است در سرم فکر تو آنقد رفت و آمد میکند بر لبم تنها فقط ، اسمِ تو هذیان تو است مثلِ هر شب با خیالت دل به رؤیا دادهام بی تو تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:07

  سخت است«عزیزی»را بخواهی بی خبر باشددر فکرِ خود دنبال ِ امّادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب پاکدل تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1397 ساعت: 13:17

صفحه بندی